همه چیز مهیا بود برای امتحانی سخت...

زندگي نامه و رهنمودهاي اهل بيت (عليهم السلام)

مدير انجمن: atr_zohoor

همه چیز مهیا بود برای امتحانی سخت...

پستتوسط yamahdi » پنج شنبه دي ماه 23, 1389 3:57 pm

[align=justify]همه چیز مهیا بود برای امتحانی سخت...


مثل همیشه نشسته بود و کنیزکان به دورش حقله زده بودند، آواز می خواندند و دلربایی و هلهله می کردند. دلِ سخت یزید حلال را بر نمی تافت. کنیزکان زیباروی از زیبایی زنانی می گفتند که حضوری در آن عیش و طرب متعفن نداشتند. ولی بر کلمه ای مهری در دل یزید شکل می گرفت و آن افسار گیسخته برای برآورده شدن خواستۀ دل، تلاش می کرد، تا به آن کام یابی نمی رسید از هیچ نیرنگی فرو گذار نبود.

زنان زیبا روی عرب مانند آهوانی بی پناه ملجایی نداشتند، وقتی قرعه به نامشان می خورد زندگیشان دگرگون می شد. این بار ترانه های کنیزکان دربار نام زن زیبایی را می بردند که در زیبایی مَثَل شده بود. او اُرَینَب1، دختر اسحاق و همسرش عبدالله بن سلام از اشراف بود. یزید بوالهوس که این بار از میمون بازی خسته شده بود از پدرش عروسکی را طلب می کرد که صاحب داشت. او که بویی از عشق نبرده بود، به پدرش گفت: «باید این زن را برای من حاضر کنی یا از غصه اش می میرم، یا خودم را می کشم.»

معاویه که بعد از صلح با امام حسن (ع) از هیچ کوششی برای ولایت عهدی یزید فروگذار نکرده بود. این خواسته یزید چیزی به حساب نمی آمد البته او به برآوردن این خواسته ها عادت داشت. حیله گریش را در تاریخ به ثبت رسانده بود و این خود یکی از هزار نیرنگ او بود.

ابوهریره ـ یکی از بزرگان ـ را به نزد عبدالله بن سلام فرستاد. عبدالله که فردی جاه طلب و کمی احمق بود، دعوتش را پذیرفت. وقتی به دمشق رسید چشم طماعش به کاخ سبز معاویه افتاد. برای عرب آن زمان که جز چادرهای مجلل، ساختمانی با مرمر به چشم ندیده بود، جلال و شکوهی چشمگیر داشت. در شهر، اندک خانه هایی یافت می شد که نشان از دارایی صاحب خانه بدهد. در دل کوچکش حسرتی جای گرفت و غافل شد از آن چه که در دستانش است و دیگران چشم طمع به آن دوخته اند. وقتی وارد کاخ شد معاویه را دید که بر تخت تکیه زده و او را چون فرزندش به سوی خود می خواند. چشمان خادمان به او دوخته شده بود که این چه کسی است که معاویه آن چنان او را عزیز می دارد. البته غلامانی که کمی زیرک بودند می دانستند در پس آن چهرۀ خوش رو داستان تلخی روایت خواهد شد و به آن شخص با دیدۀ عبرت می نگریستند که چقدر با مناعت طبع خود از دامی که معاویه برایش می گستراند می جهد و چقدر فریفتۀ وعده های خام معاویه می شود و دل دنیایی خود را با آن وعده ها گره می زند.

عبدالله از نگاه هایی که به او خیره شده بود مشعوف، و به سوی معاویه قدم بر می داشت و با این همه کرامتی که برای او قائل می شد وجودش به پرواز در آمد. وقتی نزدیک شد معاویه از جایش بلند شد و به طرف او آمد او را در آغوش گرفت گویی پسرش یزید را. عبدالله با خیال خام خود، در خود می نگریست که من چقدر خوشوقتم که معاویه، ـ خلیفه مسلمین ـ این چنین مرا اِکرام می کند.

معاویه ضیافتی ترتیب داده بود که برای کمتر کسی مهیا می کرد. عبدالله، مقهورِ درون کوچک خود شده بود. در کنار معاویه زمین را به زیر پایش و همه را منقاد خود تصور می کرد. در دلش بهتر از این طلب نمی کرد. غبار طمع ذهن و دلش را کور کرده بود. دیگر از گذشته چیزی به خاطر نمی آورد، انگار در قصر معاویه متولد شده بود و پیشینه ای نداشت که او را به خود آورد که این همه لطف بی مورد برای چیست؟

معاویه خوب می دانست، عبدالله مسحور آن همه جلال و جبروت قصر و مقهور الطافش شده، تیر نهایی را زد. بعد از چند روز که از سرمستی عبدالله گذشت معاویه به ابوهریره گفت: «دلم می خواهد عبدالله داماد و جانشین من شود.» ابوهریره این مطلب را به عبدالله گفت. عبدالله که در آن چند روز دل طماع خود را حسابی رها کرده بود، بدون آن که یک بار هم به یاد زندگی و آن چه که دارد بیندیشد، هم چون نادانی که حقارت خود را با آن چه که می کند فریاد می زند بدون اندیشیدن گفت: «میل دارم داماد معاویه شوم و دخترش را از او خواستگاری کنم.»

مانند شکارچی ناشی می مانست که نه می توانست تیر و کمان بر دست بگیرد و نه می دانست چه می خواهد شکار کند. مانند انسان های مسخ شده به سمت تالار رفت رو به روی معاویه زانو زد و دخترش را از او خواستگاری کرد. سر به زیر داشت و نتوانست لبخند معنی دار معاویه را ببیند و تنها صدایش را شنید که گفت: «من حرفی ندارم، اما نظر دخترم مهم است. اگر حرفی نداشت، مبارک باشد.»

همه چیز این قدر به سرعت، سهل و باورنکردنی! با خود می اندیشید دنیا به او رو کرده و نباید غفلت کند. در دل خامش به زرنگی خود می اندیشید و به نادانی معاویه می خندید. چهرۀ زیبای ارینب را تصور کرد که اگر او را با لباس های فاخر در کنار دختر معاویه ببیند چه می گوید. حتماً افسوس می خورد و ... با آمدن ابوهریره و سرفه ای، افکارش به هم خورد. خود را کمی جمع و جور کرد. صدای ابوهریره از پشت در می آمد که اجازۀ ورود می خواست. عبدالله اجازه ورود داد. ابوهریره رو به روی او نشست. پیغام دختر معاویه را برایش آورده بود، با کمی مکث گفت: «دختر خلیفه، با ازدواج با شما مشکلی ندارد، فقط یک شرط دارد ...» عبدالله کمی نیم خیز شد. با خود اندیشید: «خدا کند شرطی باشد که از عهده اش بربیاید» و در همان حال به ابوهریره گفت: « چه شرطی؟» ابوهریره با نگاه معنا داری به عبدالله گفت: «شرط کرده اند که شما زن نداشته باشید.» عبدالله سر جایش نشست و نفس راحتی کشید و گفت: «باشد، می پذیرم.»

آن قدر سرمست بود که اطرافش را نمی دید. اگر او را از آسمان به زمین می انداختی بیدار نمی شد. بی تأمل ارینب را طلاق داد و برای این که حُسن نیت خود را به دختر معاویه ثابت کند سریع نزد معاویه رفت و اعلام کرد که ارینب را طلاق داده و خواست این پیغام را هر چه زودتر به دخترش برساند.

همه چیز مهیا بود برای امتحانی سخت.

معاویه مسرور از این که همه چیز در ید قدرت اوست و هر آن چه اراده کند در اختیارش، به یزید مژده داد که در چشم بر هم زدنی عروسش را در بر می گیرد.

دنیا برای دو چیز شتاب داشت؛ از طرفی، مردی ساده لوح که باید در آینه وجود خویش به روشنی و آگاهی می رسید و از آن طرف نابکاری که رذالت دیگری به طومار منحوس زندگی خود اضافه می کرد. ابوهریره با شتاب عازم ارینب شد. با طلاق نامه ای که بلاهت مرد عرب را فریاد می زد و زنی که نه به خاطر زیبایی اش، بلکه بصیرتش به تاریخ گره خورد.

***

ابوهریره در کوچه ای که به نام زیبای عرب شهره شده بود، کسی را دید که از وجودش عالمی روشن می شد و گویی بی حکمت نبود این به هم رسیدن در یک لحظه. حضرت، مأمور انجام مأموریتی شده بود. بی مقدمه از ابوهریره پرسید: «ابوهریره، به کجا می روی؟» ابوهریره هر آن چه که می دانست برای امام بازگو کرد. حضرت بر آشفته شد و  به ابوهریره فرمودند: «ای ابوهریره حالا که می روی اسم مرا هم نزد ارینب ببر و بگو حسین (ع) هم از تو خواستگاری می کند.» ابوهریره از حضرت جدا شد و به طرف خانه ارینب روان شد.

اکنون قاصد دو پیغام بود.حسین و یزید دو شخص که در یکی فضیلت و کرامت سر آمد و دیگری در رذالت و پستی گوش آفاق را کَر کرده بود. حسینی که پیامبر بارها لبانش را بوسیده بود، او را از خود خوانده بود. دو خواستگار که انتخاب هر کدام از آن دو نشان از ضمیر عروس عرب داشت که در آن چه چیزی ریشه دوانده که با این انتخاب  جوانه می زند.

***

صدای در شنیده شد. بانو بعد از مدتی تنهایی، انتظار داشت محبوب را بر آستان در ببیند. سراسیمه در را گشود. از آن چه می دید غافلگیر شد. پوشیه را بر صورت کشید تا بیشتر از این اسرار درونش هویدا نشود. ابوهریره خود را معرفی کرد و اذن دخول خواست. زن او را به داخل راهنمایی کرد. ارینب، آن چه را که معاویه برایش مهیا کرده بود در برگه ای به نام (طلاق نامه) می دید. اشک از چشمانش سرازیر شد، باور نداشت عبدالله آن همه محبت و عشق را به وعده ای پوچ فروخته باشد. دلش شکسته بود. ابوهریره وقتی زن را این چنین پر و بال ریخته دید طاقت نیاورد و گفت: «گریه نکن. من برای خواستگاری تو هم آمده ام، مردی مثل یزید ترا خواستگاری کرده و هم چنین آقایی مثل حسین (ع).»

چشمان زن برقی زد و به ابوهریره گفت: «از این دو برایم بگو» ابوهریره با بی میلی گفت: «خود شما بهتر از من این دو را می شناسی.» ارینب با زیرکی زنانه ای گفت: «شما کدام را سفارش می کنید؟ ...» ابوهریره کمی جا خورد، زن می خواهد تصمیمش را در دهان او بگذارد، بی تأمل گفت: «شما به کدام مایل ترید؟» ارینب با شعفی گفت: «کسی که در آغوش پیامبر رشد کرده و ذره ذرۀ وجودش با وحی نبیِ خدا گِره خورده، کسی که تمام فضایل در او جمع است و از آدم تا خاتم او را بهانه هستی می دانند، رها کردنش کار دیوانگان نیست؟! این نازنین با وجود منحوس یزید که جز میمون بازی و هرزگی با زنان، حرفۀ دیگری نیاموخته چه جای حرف دارد. خس و خاشاک کجا و وجود عرشی آن حضرت کجا.» از جایش بلند شد و در حال خارج شدن از اتاق با کلامی که گویی مخاطب آن عبدالله ست، گفت: «من حسین را بر می گزینم.» و از دیدۀ ابوهریره پنهان شد.

***

خیلی زود ارینب به عقد حسین (ع) در آمد. حضرت مهرش را نقداً پرداخت و او را به خانه خود آورد. ابوهریره در دل راضی بود که چنین شد. می دانست با شنیدن این خبر مغضوب خلیفه می شود، ولی تأدیب یزید به کامش آن قدر شیرین بود که نمی گذاشت تلخی بی مهری خلیفه بر جانش بنشیند.

تالار کاخ سبز منتظر بود که این بار شاهد چه چیزی است، آیا قربانی دیگری را در خود می پذیرد یا نه؟ همه بی صبرانه منتظر ابوهریره بودند. مرد عرب وارد کاخ شد مستقیم به سمت تخت مجلل رفت رو به روی معاویه ایستاد، سر فرو آورده بود؛ نمی دانست از کجا باید شروع کند. می پسندید معاویه آغازگر باشد سکوت، کمی طولانی شد و معاویه از این سکوت و سر فرود آمده ابوهریره  دانست جواب چیست ولی با آهنگی متکبرانه از او پرسید: «برای یزید چه ارمغان آورده ای؟ عروسش را کی در بر می گیرد؟» ابوهریره با همان سر فرود آمده، گفت: «امیر، ارینب عروس خانۀ دیگری شد.» معاویه از جایش برخاست و به طرف ابوهریره رفت و با بانگی که گلویش را می فشرد بر سر ابوهریره فریاد زد: «یعنی چه؟ چه کسی او را ربود؟ مگر کس دیگری نیز در کمین او بود؟» ابوهریره آن چه را که گذشته بود باز گفت. معاویه عصبانی، دندان هایش را بر هم می سایید و زیر لب غرو لند می کرد. مشتش را بر دستۀ تخت زد و رو به ابو هریره کرد و گفت: «برو به عبدالله بگو ،دختر معاویه، همسر کسی که زنی چون ارینب را به طرفه العینی طلاق می دهد، نمی شود، چرا که من را نیز به زودی طلاق خواهد داد.» ادامۀ سخنانش را وقتی بیان کرد که ابو هریره از در خارج شده بود معاویه به این پیغام بسنده نکرد و عبدالله بن سلام را از شام بیرون انداخت.

***

روی برگشت نداشت در عجب بود بلاهت خود، که از او سر زده بود. چقدر خام اندیش و غافل، چرا لحظه ای فکر نکرده بود که از معاویۀ نابکار هیچ خیری به کسی نمی رسد و هر لطف او بهانه ای دارد و باید بهایی برای آن لطف پرداخت. چرا این چنین خود را رسوا کرده بود. همسر مهربانش را به ثمن بخس از دست داده بود. شاید اگر او را بدون هیچ دلیلی رها می کرد رسواییش کمتر از طلاق دادن او به بهانه وعده های معاویه باشد.

دلش سخت تأدیب شده بود. لجامش را کشیده بود. هر آن چه سرزنش بود بر سر دلش ریخته بود. گویی او را مدفون کرده بود به مدینه رسید و جز در خانه حسین (ع) امید دیگری نداشت. حسین (ع) را بخشنده می دانست و بزرگوار. در را کوبید. درب خانه باز شد خود را معرفی کرد، و وارد شد. وارد خانۀ ساده ای که در عین سادگی شکوه و جلالی داشت که جزء دل آسمانی آن را نمی دید. دل ارینب آسمانی بود که صاحب خود را شناخت و خواستۀ او را اجابت کرد.

(از بند بند خانه بوی خدا می آمد)در دل ارینب را تحسین می کرد که چه عزتی برای خود خریده و مانند او اختیارش را به نفس سرکش نداده بود. بعد از مدتی کوتاه حسین (ع) را در آستانه در، یافت. بی درنگ برخاست و سر را به زیر انداخت، از  شرم چهره اش بر افروخته شده بود. امام جلو آمد و از او دلجویی کرد. عبدالله با صدای آرامی گفت: «یابن رسول الله من پیغامی برای همسر شما دارم، وقتی از مدینه رفتم مالم را به دستش دادم، و حالا مالم را می خواهم.»

امام او را دعوت به نشستن کرد و نزد ارینب رفت. زیبا روی عرب از دیدن امامش مشعوف و جلوی پای حضرت بلند شد و او را به بالای اتاق دعوت کرد. حسین (ع) در مقابل او ایستاد و در همان جا پیغام عبدالله را به او رساند. ارینب سخن عبدالله را تصدیق کرد. قلبش در سینه اش بی تابی می کرد. نمی دانست چگونه این ملاقات را نقاشی کند که تا ابد بماند. در آن مدت از حسین (ع) جز مهربانی و لطف، نگاه دیگری ندیده بود. و این بار او را ملاقات  می کرد که بوی جدایی می داد. می دانست حسین (ع) او را حفظ کرد که دستِ بوزینه بازی به او نرسد. و این رفتار حسین (ع ) بود که او را در چشم ارینب از گذشته بزرگتر کرده بود.

در این تزویج کوتاه معرفتی در قلبش موج می زد که قبل از آن سابقه نداشت. ارینب نگاهی به حسین (ع) انداخت و گفت: «می دهم خدمت شما به دستش برسانید»، امام می دانست که ارینب در چه اندیشه ای است. برای همین فرمود: «نه نزد خودت باشد»، حضرت به نزد عبدالله رفت و به او گفت: «من ارینب را طلاق دادم، او نزد من مانند جواهری امانت بوده، او را دوباره تزویج کن.»

صداقت چه طعمی دارد؟! این بار، نابش را از لطف بیکران حضرت مزه مزه می کرد. تعفن آن چه که در این مدت بر خود کرده بود با کرامت امام، عبرتی شد که هیچ وقت فراموش نخواهد کرد. با چشمانی گِرد شده به حسین (ع) می نگریست و باز در حیرت بود از این همه تفاوت بین آدمیان. یکی در عرش، فرشتگان در سجده اش و دیگری در قهقرای رذالت و پستی، مشغولِ طواف شیطان. به خود نهیب زد: «احمق، باز بلاهت خود را فریاد زدی، این چه قیاسی است!»

عبدالله و ارینب در حیرت این اتفاق بودند و نمی دانستند که آنها اولین کسانی خواهند بود که پیکر این بزرگوار را در خاک های تفتیدۀ کربلا، زیارت می کنند. بیشتر از هر روزی، کرامت و بزرگی حسین (ع) را می بینند. و چه شیون هایی از دل داغ دیده و به معرفت رسیده ارینب آسمان را می خراشد ... و چه حسرتی بر دل عبدالله می نشیند و دوباره استخوان خیانت معاویه و پسرش را در گوشه قلبش حس می کند ...

منبع:

داستان ازدواج چهارده معصوم (علیهم السلام)، نوشته سیدهادی میراشرفی لنگرودی، انتشارات مبین اندیشه، چاپ سوم، سال 1388، قم.[/align]
yamahdi
معاونت سايت
معاونت سايت
 
پست ها : 65
تاريخ عضويت: يکشنبه مهر ماه 28, 1386 12:00 am
تشکر کرده: 2 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 1995

بازگشت به اهل بيت (عليهم السلام)

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان