پندها ؛ اندرزها و داستانهای کوتاه (ویژه نجاتگر)

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو (البته طبق قوانین سایت لطفا !!!)

مدير انجمن: atr_zohoor

از برای خدا؟... یا برای خود؟

پستتوسط iabch » شنبه آبان ماه 7, 1390 9:20 am

.

از برای خدا؟... یا برای خود؟

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»

عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.

باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.

ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی ؛ چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی .... یا اباصالح المهدی (عج)

برای نویسنده این مطلب iabch تشکر کننده ها:
naser (شنبه بهمن ماه 22, 1390 6:12 pm)
رتبه: 33.33%
 
نماد کاربر
iabch
كاربر ويژه
كاربر ويژه
 
پست ها : 87
تاريخ عضويت: دوشنبه مهر ماه 15, 1386 12:00 am
تشکر کرده: 7 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 2540

باد کنک ...

پستتوسط montazer » جمعه آبان ماه 27, 1390 9:35 am

.
باد کنک ...

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد . سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد .

بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.

تا این که پس از لحظاتی پرسید:

آقا! اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت؟

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد."



تفاوت آدم ها در ظاهر آنها نیست! تفاوت آدمها در درون آنهاست، در تفکر آنهاست!

فردا برای فراگیری آموزشهای امدادی دیر است ؛ همین امروز اقدام کنیم ...

پایگاه اینترنتی نجاتگر :: مرجع آموزشهای اینترنتی امداد و نجات بسیبجیان

برای نویسنده این مطلب montazer تشکر کننده ها:
hezar (شنبه بهمن ماه 22, 1390 6:12 pm)
رتبه: 33.33%
 
نماد کاربر
montazer
مدیر سایت
مدیر سایت
 
پست ها : 413
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 27, 1386 1:00 am
محل سکونت: شیراز
تشکر کرده: 37 بار
تشکر شده: 23 بار
امتياز: 16543

داستان اسکندر و محاسبه طول عمر

پستتوسط hezar » چهارشنبه آذر ماه 23, 1390 9:56 am

.
داستان اسکندر و محاسبه طول عمر

روزی از روزها، هنگامی که اسکندر مقدونی در یکی از شهرهای ایران از گورستانی عبور می کرد از دیدن نوشته های روی سنگ قبرها به شدت متعجب شد.

پیرمردی را که آنجا بود مخاطب قرار داد و پرسید: "چرا در شهر شما همه مردم در سنین کودکی یا نوجوانی می میرند؟" و در همان حال به سنگ قبرها اشاره کرد که روی آنها نام فرد درگذشته و مدت زندگی او نقش بسته و همه عددها بین یک تا ده بود.

پیرمرد سری تکان داد و گفت: "رسم ما این است که به جای عمر طبیعی افراد، میزانی را که شخص در عمرش گناه نکرده به عنوان عمر واقعی و ارزشمند او حساب می کنیم. هر کسی در آخر عمرش، روزهایی را که مرتکب گناه نشده می شمرد و حساب می کند که چند سال می شود.

اگر بطور مثال جمع همه روزهای بدون گناه دو سال شود، ما روی سنگ قبر او می نویسیم مدت زندگی دو سال."

اسکندر در اندیشه فرو رفت و از پیرمرد سئوال کرد: "اگر اسکندر در شهر شما بمیرد، روی سنگ قبر او چه خواهید نوشت؟"

آن مرد روشن ضمیر پاسخ داد روی سنگ قبر او می نویسیم: «اسکندر، مردی که هرگز زاده نشد!»

راستی فکر می‌کنید؛ اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟ لحظاتی فکرکنیم... بعد عمر خود را محاسبه کنیم!


*********************************
!!! اسکندر سوم مقدونی در سال 356 پیش از میلاد، به دنیا آمد. این اسکندر به اسکندر کبیر معروف است چون که بیش از سایر آدم‌های زمان خودش آدم کشته است. این آدم‌ها را اسکندر ظاهراً برای این می‌کشت که می‌خواست تمدن یونانی را به آن‌ها یاد بدهد. یعنی اسکندر سعی می‌کرد که تمدن یونانی را به آدم‌های یونانی و غیر‌ یونانی یاد بدهد و در نتیجه این جریان عده‌ای کشته می‌شدند. البته خود اسکندر نه یونانی بود و نه متمدن.

اسکندر هیچ کار سازنده‌ای انجام نداد. شایع است که او فقط یک کار مفید انجام داد و آن این بود که بوته بادنجان را از آسیا به ار
وپا برد!

برای نویسنده این مطلب hezar تشکر کننده ها:
iabch (شنبه بهمن ماه 22, 1390 6:12 pm)
رتبه: 33.33%
 
نماد کاربر
hezar
کاربر عادي
کاربر عادي
 
پست ها : 33
تاريخ عضويت: چهارشنبه بهمن ماه 5, 1389 12:00 am
تشکر کرده: 1 دفعه
تشکر شده: 1 دفعه
امتياز: 498

مدیران موفق

پستتوسط iabch » سه شنبه آذر ماه 29, 1390 1:41 pm

.

مدیران موفق

روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده؟

شير : من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم!

روباه : اوه. ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه!

شير : نه. بده برات تعميرش مي‌کنم!

روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.

شير : البته که مي‌تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.

شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي‌کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي‌باليد.بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.

گرگ : مي‌تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.

شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم!

گرگ: از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.

شير : مهم نيست. مي‌خواهي امتحان کني؟

شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت!

گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.

********

حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟

در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است!



نتيجه : اگر مي‌خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زيردستانش توجه کنيد. اگر مي‌خواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنانتان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد. اين مسأله چيزي از توانمندي‌هاي شما نمي‌کاهد.



به قول بيل گيتس:
مديران موفق افراد باهوش‌تر از خود را استخدام مي‌کنند.
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی ؛ چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی .... یا اباصالح المهدی (عج)
نماد کاربر
iabch
كاربر ويژه
كاربر ويژه
 
پست ها : 87
تاريخ عضويت: دوشنبه مهر ماه 15, 1386 12:00 am
تشکر کرده: 7 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 2540

تشــنه ...

پستتوسط montazer » شنبه دي ماه 17, 1390 9:07 pm

.
تشــنه ...

پسر گرسنه اش است ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
ولی پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است!


برای نویسنده این مطلب montazer تشکر کننده ها:
atr_zohoor (شنبه بهمن ماه 22, 1390 6:12 pm)
رتبه: 33.33%
 
نماد کاربر
montazer
مدیر سایت
مدیر سایت
 
پست ها : 413
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 27, 1386 1:00 am
محل سکونت: شیراز
تشکر کرده: 37 بار
تشکر شده: 23 بار
امتياز: 16543

عشق مجنون

پستتوسط iabch » دوشنبه دي ماه 26, 1390 9:59 am

.
عاشق

روزی مجنون از روی سجاده شخصی‌ که در حال نماز بود عبور کرد.
مرد نمازش را شکست و گفت: مردک من در حال راز و نیاز با خدای خویش بودم !
مجنون با لبخند گفت:من عاشق معشوقی هستم و تو را ندیدم ...
تو عاشق خدایی و مرا دیدی !؟؟؟
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی ؛ چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی .... یا اباصالح المهدی (عج)
نماد کاربر
iabch
كاربر ويژه
كاربر ويژه
 
پست ها : 87
تاريخ عضويت: دوشنبه مهر ماه 15, 1386 12:00 am
تشکر کرده: 7 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 2540

قبلي

بازگشت به انجمن عمومي

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان