طلوع خورشيد ولايت از افق فقاهت
شب را پشت سر گذاشتيم ، تا ولايت روز را شاهد گشتيم .
ديو را بيرون كرديم تا فرشته در آمد .
آري ... ايران ، ويران بود و ايراني در بند .
اسارت ، آزاد بود و آزادي ، اسير .
اما ، امام آمد و آزادي آورد و آزادي را از اسارت نجات داد .
و به اسلام آبرو و به مسلمانان اعتبار بخشيد .
و به اسكلتها روح .
به انديشه ها تابناكي .
به دلها شهامت .
به ديده ها بصيرت و به زندگيها جهت داد .
نفس گرم كدامين عيسي
سخن از معجزه ايران است .
سخن از صاعقه خشم و خروش
سخن از خشم گره خورده اين شيران است
كز قفس هاي هزاران ساله
رسته و آزادند .
از شكوهي كه در اين نهضت بود .
موج گسترده كه اين دعوت داشت
يك جهان مات و سراسيمه و سرگردانند
مردم زنده و بيدار جهان
با نگاهي نگران
ميگزند از سر حيرت انگشت
همه هر روز زهم ميپرسند :
ناگهان ...
نفس گرم كدامين عيسي
بر تن مرده صد ساله اين خلق دميد
يد بيضاي كدامين موسي
عقل را از سر فرعون بپراند
عشق و اخلاص كدام ابراهيم
آب بر آتش نمرود بريخت
يا كه اعجاز چه روح اللهي
با سر انگشت مسيحايي خويش
پيكر مرده و افسرده اين ايران را
به خداوند قسم ، بار دگر احيا كرد
آن كدام آذر بود
آن كدام آتش بر خواسته از سينه خاكستر بود ،
كه چنين محشر بي سابقه اي بر پا كرد
اينك از پيكر پر تاب و تب ميهن ما
كه بپا كرده چنين نهضت گسترده و ژرف
قصه ها ساخته اند
همه جا ورد زبانهاست كه : ايران ! ايران !
اين شماييد كه با هم همه جا شعر شهادت خوانديد
بر بلنداي زمان ،
پرچم سرخ ظفر بنشانديد
پس از آن ظلمت طولاني شب ،
اينك اين خانه خون باخته ميهن مان
كه پر از عطر بهاران گرديد
اينك اي ملت آگاه و رشيد !
چشمهاتان روشن
دستهاتان پربار
گامهاتان نستوه
قلبهاتان با هم.


